تبلیغات
رهپویان خورشید - رفاقت به سبک تانک

 
میلاد باسعادت امام جعفر صادق (ع)و پیامبر رحمت و مهربانی مبارک باد. برگزاری اردوی زیارتی مشهد مقدس ویژه مدیران حلقه صالحین سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی ومدیریت جهادی میلاد باسعادت امام جعفر صادق (ع)و پیامبر رحمت و مهربانی مبارک باد
در این قسمت خاطرات طنز جبهه را که برگرفته از کتاب رفاقت به سبک تانک داوود امیریان است مطالعه می نمایید:


میروم حلیم بخرم

آنقدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چه به بابا ننه ام میگفتم میخواهم به جبهه برم محل آدم بهم نمیزاشتن. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام هر هر خندیدند . مثل سریش چسبیدم به پدرم که الا و بلا باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: « به بچه که رو بدهی سوارت می شود اخر تو نیم وجبی میخواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد : « آهای نور علی، بیا این را ببر صحرا و تا میخورد کتکش بزن و بعد آنقدر ازش کار بکش تا جانش در بیاید !» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان میداد برای کتک زدن.
یک بار الاغمان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق دوید طرفم و مرا بست با پالان الاغ و رفتیم صحرا . آنقدر کتکم زد که مثل نرمتنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر اینکه تو ده ، مدرسع راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر ویک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و انقدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا اینکه مسئول اعزام ، جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزی که قرار بود اعزام شویم ، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: « من میروم حلیم بخرم و زودی برمیگردم.» قبلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم  و یا علی مدد رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم در خالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم . سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم . برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم را دید با طئنه گفت:« چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت داداشم سر برگرداند و فریاد زد :« نور علی بیا که احمد آمده !» با شنیدن اسم نور علی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جا ماند!